1. خانه
  2. مقالات
  3. رشد فردی
  4. تفکر سیاه و سفید

تفکر سیاه و سفید

بازدید : 1,170

تفکر سیاه و سفید

5/5 - (1 امتیاز)

فشار دودویی مغز در یک دنیای پیچیده

تفکر سیاه و سفید (که در سال ۲۰۲۰ منتشر شده است) انگیزه‌ی مقاومت‌ناپذیر مغز انسان را برای دسته‌بندی امور به دسته‌های دودویی بررسی می‌کند: سیاه و سفید، خوب و بد، درست و غلط. غریزه‌ی دسته‌بندی بسیار قوی است – و ما باید بخاطر آن تحولی را داشته باشیم. اما اگرچه طبقه‌بندی به ما کمک می‌کند تا در دوران باستان زنده بمانیم – زمانی که هر سفر به جنگل زندگی یا مرگ بود – همین موضوع در دنیای مدرن به یک مانع تبدیل شده است. امروز، زندگی به ندرت سیاه و سفید است، بلکه اغلب سایه‌های خاکستری است.

 

کتاب تفکر سیاه و سفید برای هرکسی است که مجذوب مغز انسان شود؛ افرادی که دوست دارند پیچیدگی‌های زبان را از یکدیگر جدا کنند؛ و کسانی که می‌خواهند در زندگی روزمره خود با وضوح بیشتری بیاندیشند.

 

کوین داتون یک روانشناس انگلیسی است که در زمینه‌ی روان‌درمانی و اقناع تخصص دارد. او یک محقق در دانشگاه آکسفورد و نویسنده‌ی کتاب «خرد خردسالان و فلیپنوز: هنر اقناع ثانویه» است.

تفکر سیاه و سفید چه چیزی برای من دارد؟ بدانید که چگونه و چرا مغز ما دنیای بیرونی را طبقه‌بندی می‌کند.

دسته‌های زیادی در اطراف ما وجود دارد – در فیلم‌ها، موسیقی و حتی جنسیت. به عنوان مثال به نتفلیکس بروید و می‌توانید ۷۶,۰۰۰ زیر ژانر مختلف فیلم را انتخاب کنید – همه چیز از «روانی-فضولی» تا «بازی ورزشی دریایی».

 

ممکن است فکر کنید داشتن این همه گزینه چیز خوبی است. اما در واقع، گزینه‌های زیاد می‌توانند مغز شما را به سرعت تحت فشار قرار دهند. به همین ترتیب، داشتن گزینه‌های بسیار کم راهی برای کلیشه‌سازی، نفرت و ستیزه‌جویی است.

 

کلید حرکت در جهان یافتن تعادل بین این دو است – نه بیش از حد و نه کم. این یادداشت دلایل دسته‌بندی، نحوه انجام این کار و زمان انحراف ما را کشف می‌کند.

 

در این یادداشت، یاد خواهید گرفت

  • هنگامی که کوهی به لهستانی تبدیل می‌شود؛
  • چرا احتکارکنندگان نمی‌توانند چیزها را بیرون بریزند؛ و
  • قدرت کلمه «ما» است.

تکامل دسته‌بندی را به انسان هدیه داد.

احتمالاً به خاطر ندارید که دقیقاً چه موقع شروع به دسته‌بندی چیزهای اطراف خود کرده‌اید. به این دلیل که دسته‌بندی مهارتی است که انسان در سنین پایین می‌آموزد. در واقع خیلی زود.

 

در مطالعه‌ای در سال ۲۰۰۵، روانشناس رشد، لیزا اوكس، تصاویر گربه‌ها را به گروهی از نوزادان چهار ماهه نشان داد. گربه‌ها به طور همزمان دو بار نشان داده شدند و هر جفت به مدت ۱۵ ثانیه روی صفحه نمایشگر بود. اول، اوكس شش جفت گربه نشان می‌داد. سپس، او به هر جفت یک عکس جدید اضافه می‌کند: یا یک گربه جدید یا یک سگ.

 

نتیجه؟ نوزادان بیشتر از گربه‌های ناآشنا وقت خود را به تماشای سگ‌ها گذراندند. این به این دلیل است که نوزادان سگ‌ها را به عنوان یک دسته‌ی جدید می‌دانستند. بنابراین مغز آن‌ها به طور متفاوتی سگ‌ها را پردازش می‌کرد و آن‌ها را به یک گروه کاملاً جدید اضافه می‌کرد. اگر این مطالعه نشانه‌ای باشد، مغز ما برای دسته‌بندی طراحی شده است.

 

وقتی متولد می‌شویم، جهان یک چرخش احساساتی گیج‌کننده است که درک آن دشوار است. این همان جایی است که دسته‌بندی انجام می‌شود. دسته‌ها به ما کمک می‌کنند تا آشفتگی را به دسته‌های قابل فهم و قابل فهم‌تر طبقه‌بندی کنیم.

 

فقط تصور کنید که اگر نتوانید دسته‌بندی کنید، زندگی چگونه خواهد بود. فرض کنید که وارد حیاط خانه یکی از دوستان‌تان می‌شوید. او یک آب‌پاش روی زمین دارد – اما مغز شما از دسته‌ی «دستگاه آبیاری» آگاهی ندارد. بلافاصله، شما تعجب می‌کنید که این چه چیزی است. آیا چیز خطرناکی است؟ آیا ممکن است شما را بکشد؟ زندگی در چنین شرایطی ناممکن است.

 

واضح است که امروزه دسته‌بندی بسیار مهم است. اما این برای اجداد باستانی ما بیش از حالا بود.

 

خش خش در بوته‌ها، سایه‌ای روی دیوار، موج‌دار شدن روی آب – … هر یک از این موارد می‌تواند مرگ را رقم بزند. ما برای شناسایی تهدیدهای بقاء به دسته‌هایی نیاز داشتیم. و مغز ما تفاوت باینری در مقابل جندتایی را به ما داد.

 

بعد، تکامل ما در یادگیری را به دو باینری اصلی دیگر مجهز کرد: ما در برابر آن‌ها و درست در مقابل غلط. این هر دو به منظور افزایش انسجام اجتماعی بود. ما در مقابل آن‌ها باعث شد تا افراد هم گروه خود را نسبت به گروه خارج از خود ترجیح دهیم. و ایده درست در مقابل غلط همبستگی گروهی تقویت‌شده، منافع شخصی را از بین می‌برد و به حل تعارضات کمک می‌کند.

 

طبقه‌بندی به زنده ماندن اجداد ما کمک کرد. اما در دنیای مدرن، مرتباً ما را دچار مشکل می‌کند – همانطور که در بخش بعدی یادداشت خواهیم دید.

مناطق خاکستری در همه جا وجود دارد – و پیمایش آن‌ها دشوار است.

در فیلم انگلیسی که از تپه‌ای بالا آمد و از کوه پایین آمد، نقشه‌بردار به نام رجینالد انسون از کوهی در ولز به نام فلاینون گارو بالا می‌رود. آنسون ادعا می‌کند که این کوه در واقع یک تپه است زیرا کاملاً به ارتفاع ۱۰۰۰ فوت لازم نیست تا یک کوه واقعی قلمداد شود. وقتی آنسون به قله رسید، متوجه شد که «کوه» ۱۶ فوت کوتاه‌تر است.

 

روستاییان ساکن در نزدیکی کوه عصبانی شدند. بنابراین آن‌ها از فلاینون گارو بالا می‌روند و دسته‌ای از سنگ، شن و ماسه و خاک را در بالای آن جمع می‌کنند. اکنون، از نظر ریاضی، تپه کوه است.

 

بدیهی است که این طرح طنز‌آمیز باشد. اما هنوز هم یکی از موضوعات واضح مربوط به طبقه‌بندی را نشان می‌دهد. آیا واقعاً ۱۶ فوت تپه را از ماسه به کوه تبدیل می‌کند؟ بیشتر موافقت می‌کنند که شما باید جایی را خط بکشید – اما کجا؟

 

در فلسفه، یک مسئله معروف وجود دارد که به پارادوکس کپه‌ها معروف است. این مربوط به شن و ماسه است – به طور خاص‌تر، تشخیص انبوهی شن و ماسه از غیرانبوه.

 

فرض کنید که قبول دارید دو جمله درست هستند. اول، اینکه یک دانه شن و ماسه یک کپه یا انبوه نیست. و دوم اینکه، یک دانه شن اضافی برای تبدیل غیر انبوه به انبوه بسیار کم است.

 

اگر از این منطق پیروی کنید، یک دانه شن و ماسه جمع نمی‌شود. اما نه دو دانه. نه سه، نه چهار و غیره. بنابراین، کجا یک ماسه غیر انبوه به یک انبوه تبدیل می‌شود؟

 

پارادوکس کپه‌ها ممکن است کمی احمقانه به نظر برسد. در واقع، این برای زندگی ما قانون بسیار مهمی است.

 

به عنوان مثال موضوع سقط جنین را در نظر بگیرید. دقیقاً چه زمانی جنین به یک انسان زنده تبدیل می‌شود؟ در انگلیس سقط جنین تا ۲۴ هفته مجاز است. اما آیا جنینی با سن ۲۳ هفته و شش روز کمتر با ۲۴ هفته سن متفاوت است؟

 

نادیده گرفتن مناطق خاکستری می‌تواند عواقب ناگواری به همراه داشته باشد. بازگشت به سال ۲۰۱۲، در ایرلند، زمانی که سقط جنین کاملاً غیرقانونی بود. یک روز خانمی به نام ساویتا هالاپاناوار به بیمارستان رفت و خواستار سقط جنین شد. اما قلب جنین هنوز می‌تپید، بنابراین پزشکان نمی‌توانند این عمل را انجام دهند. با توقف ضربان قلب، هالاپاناوار دچار استرس شدید شده بود. او چند روز بعد درگذشت.

افراد ممکن است خیلی کم و زیاد چیزها را دسته‌بندی کنند.

آیا برای برون‌ریزی ناخواسته، یادداشت‌ها و پرونده‌هایی که در خانه دارید مشکل دارید؟ به عبارت دیگر: آیا شما کمی احتکارکننده هستید؟

 

در این صورت، ممکن است تا حدی رفتار شما توسط چیزی توضیح داده شود که روانشناسان آن را سبک طبقه‌بندی نامشخص می‌دانند. این بدان معنی است که دسته‌های بیشتری را در ذهن خود ایجاد می‌کنید، اما موارد کمتری را در هر گروه قرار می‌دهید. احتکارگران اغلب این کار را انجام می‌دهند. آن‌ها هر مورد را در دسته‌بندی خاص خود قرار می‌دهند. این باعث می‌شود همه چیز منحصر به فرد به نظر برسد و دور ریختن آن دشوارتر شود.

 

افرادی که احتکار می‌کنند، نگاهی بیش از حد ساختارمند به جهان دارند که به دسته‌های کوچک و چندپاره‌ای تقسیم می‌شوند. اما افرادی نیز هستند که خیلی آزاد دسته‌بندی می‌کنند – که می‌تواند منجر به مشکلات خاص خود شود.

 

افرادی که دارای سبک طبقه‌بندی بیش از حد هستند، دسته‌ها را به طور گسترده تعریف می‌کنند، و موارد زیادی در زیر هر یک از آن‌ها وجود دارد. مشکل چیست؟

 

خب، افراد با سبک‌های بیش از حد ممکن است بیشتر به کلیشه‌برداری بپردازند. آن‌ها ممکن است همه‌ی مسلمانان را تروریست، همه چپ‌گرایان را کمونیست یا همه راست‌گرایان را برتری‌طلبان سفیدپوست بدانند.

 

بنابراین، ما در این مورد چه می‌کنیم؟ نکته اصلی در مورد تعادل است. شما باید بدانید که چه زمانی باید کلان نگاه کنید و چه زمانی باید جزئیات ببینید.

 

یک مثال عالی ادی هوو، مدیر تیم فوتبال انگلیس ای‌اف‌سی بورنموث است. طی چندین سال، هاو تیم را از لیگ دو به لیگ برتر، رده برتر فوتبال انگلیس رساند.

 

او چطور این کار را انجام داد؟ با ایجاد تعادل طبقه‌بندی. هاو فصل را به مجموعه‌ای از دسته‌های چهارگانه برای بازی تقسیم کرد. او این دسته‌بندی را «فصل کوتاه» نامید. بعد از هر فصل کوتاه، او و تیم‌ش عملکرد خود را ارزیابی کردند و تصمیم گرفتند که چگونه به جلو حرکت کنند. هاو فقط هر بازی را به صورت جداگانه در نظر نمی‌گرفت – که این یک رده خیلی کوچک بود. وی هم‌چنین فقط هدف کلی قهرمانی در لیگ را در نظر نگرفت. در عوض، رویکرد او درست در میانه بود. نه بیش از حد بود و نه کمتر.

 

البته گاهی اوقات، کاملاً مناسب است که موارد را به سیاه و سفید تقسیم کنیم. به عنوان مثال، برچسب زدن به «بد» سلول‌های سرطانی هیچ مشکلی ندارد. اما وقتی صحبت از مسائل پیچیده‌تری می‌شود، نگاه گسترده‌تری لازم است.

افراد در طیفی از انسداد شناختی تا پیچیدگی شناختی قرار می‌گیرند.

در اواخر دهه‌ی ۴۰، روانشناسی به نام الس فرنکل برونسویک تحقیقی را انجام داد که به سرعت به یک نقطه عطف در زمان خود تبدیل شد.

 

این مفهوم نسبتاً ساده بود. او یک سری طرح‌ها را به شرکت‌کنندگان نشان داد. اولین عکس یک گربه بود. آخرین عکس یک سگ بود. در این میان گربه‌هایی قرار داشتند که ویژگی‌های آن‌ها به تدریج بیشتر شبیه سگ می‌شد. از شرکت‌کنندگان خواسته شد هر عکس را به عنوان گربه یا سگ دسته‌بندی کنند.

 

در میان هر گروهی از افراد، عده‌ای هستند که سگ را زودتر از سایرین می‌بینند. اما آنچه فرنکل برونسویک یافت بسیار بیشتر از تنوع طبیعی بود. داوطلبانی که تعصب بالایی از خود نشان دادند، تغییر گربه به سگ بسیار بیشتر طول کشید. برخی از آن‌ها حاضر به استفاده از سگ نشده‌اند. حتی تصویر نهایی به عنوان گربه دیده می‌شد!

 

این تحقیق یک ویژگی روانشناختی قابل توجه را کشف کرد که اکنون ما آن را به عنوان نیاز به سوگیری شناختی می‌شناسیم.

 

نظرات متعصبانه شرکت‌کنندگان که فقط گربه‌ها را می‌دیدند، نشان‌دهنده نیاز شدید آن‌ها به انسداد شناختی است. افرادی که دارای این ویژگی هستند، یقین را می‌خواهند. آن‌ها باید چیزها را به صورت سیاه و سفید، باز و بسته ببینند. و آن‌ها در برابر ابهام تحمل کمتری دارند و کمتر به یک مسئله از همه جنبه‌ها توجه می‌کنند و تصمیم‌گیری سریع را انجام می‌دهند.

 

در انتهای دیگر طیف، افرادی وجود دارند که خواهان پیچیدگی شناختی هستند. اینها افرادی هستند که نسبت به ابهام تحمل بسیار بالایی دارند. آن‌ها سایه‌های خاکستری را در همه چیز می‌بینند و تمایل دارند به آرامی تصمیم بگیرند.

تفکر سیاه و سفید

همانطور که انتظار دارید، افراد با دیدگاه‌های شدید مذهبی در مقایسه با افراد معتدل، نیاز کمتری به پیچیدگی شناختی دارند. دنیای آن‌ها سیاه و سفید، خوب و بد، برنده و بازنده است.

 

توجه به این نکته مهم است که نه پیچیدگی شناختی و نه انسداد شناختی کاملاً خوب یا بد نیستند. بعضی اوقات، به ویژه در سیاست، به افرادی نیاز داریم که توانایی اقدام قاطع، تفکر سیاه و سفید را داشته باشند. این امر به ویژه در زمان عدم اطمینان مهم است.

 

از گرتا تونبرگ، جوان فعال آب و هوا از سوئد مثال بزنید. تونبرگ صبر زیادی برای ریزه‌کاری ندارد. او مسئله تغییر اقلیم را از نظر سیاه و سفید می‌داند. یا کاری می‌کنید، یا کاری نمی‌کنید. بعضی اوقات، این نوع نگرش دقیقاً لگدی است به شلوار مورد نیاز ما.

قبیله‌گرایی برداشت ما از واقعیت را تحریف می‌کند.

اگر مدتی را در شبکه‌های اجتماعی گذرانده باشید، احتمالاً متوجه این پدیده شده‌اید: افراد صحت حرفی را نه بر اساس شواهد واقعی، بلکه بر اساس این ارزیابی می‌کنند که آیا ارزش‌های گروه خاص آن‌ها را پشتیبانی می‌کند یا خیر. اصطلاحی برای این وجود دارد: معرفت‌شناسی قبیله‌ای.

 

در پی تیراندازی در دبیرستان مارجوری استونمن داگلاس در پارکلند، ایالت فلوریدا، معرفت‌شناسی قبیله‌ای آشکار شد. پس از این واقعه دردناک، بسیاری از سیاستمداران خواستار افزایش اقدامات کنترل اسلحه شدند. به جای مخالفت ساده با این پیشنهادها، بسیاری از افراد جناح راست ادعا کردند که تیراندازی اصلاً اتفاق نیفتاده است. آن‌ها استدلال كردند كه دانش‌آموزان آسيب‌ديده و والدين داغدار «بازيگران بحران» هستند كه براي صحنه‌پردازی حوادث استخدام شده‌اند.

 

قبیله‌گرایی فقط بر طرز فکر ما در مورد جهان تأثیر نمی‌گذارد. در واقع نحوه‌ی مشاهده ما را نیز تغییر می‌دهد.

 

مسئله‌ی نژادپرستی پر از مناطق خاکستری است. با وجود این، مقوله‌های نژادی تأثیر زیادی بر تفکر سیاه و سفید ما دارند.

 

در سال ۲۰۰۶، گروهی از محققان مطالعه‌ای را انجام دادند که در آن شرکت‌کنندگان یک بازی ویدیویی انجام دادند. به شرکت‌کنندگان تصاویر مردان مسلح و غیرمسلح نشان داده شد – بعضی سفیدپوست، و بعضی دیگر سیاه‌پوست بودند. هر بار، شرکت‌کنندگان باید در کسری از ثانیه در مورد افراد تیرانداز تصمیم می‌گرفتند.

 

مشخص شد که این مسابقه تأثیر عمده‌ای در پاسخ شرکت‌کنندگان داشته است. آن‌ها بیشتر تصمیم می‌گرفتند که به مظنونان مسلح سیاه‌پوست شلیک کنند تا سفیدپوستان مسلح. هم‌چنین بیشتر تصمیم می‌گرفتند که افراد سفیدپوست غیرمسلح به سمت سیاه‌پوستان غیرمسلح شلیک نکنند.

 

داده‌های نوار مغزی نشان داد که شرکت‌کنندگان برای قضاوت خود به جای استدلال منطقی از غریزه احساسی استفاده می‌کردند. دسته‌بندی‌های موجود در مغز آن‌ها آنچه را که می‌دید حکم و به نوبه خود نحوه تصمیم‌گیری را تعیین می‌کرد.

 

کلیشه‌های فرهنگی به وضوح منجر به خطاهای دسته‌بندی مهلک می‌شود. اما خوشبختانه راهی برای نجات وجود دارد. ابر دسته‌ها، که بر طبقه‌بندی معمول ما غلبه دارند، می‌توانند یک نیروی متحد‌کننده قدرتمند باشند.

 

یکی از مطالعات دانشگاه دلاور این موضوع را به خوبی نشان می‌دهد. از تعدادی از مصاحبه‌کنندگان سیاه‌پوست و سفیدپوست خواسته شد تا نظرات گروهی از هواداران فوتبال میزبان را جمع‌آوری کنند. برخی از مصاحبه‌کنندگان کلاه‌های تیم میزبان به سر داشتند. بقیه آن‌ها از تیم میهمان استفاده می‌کردند.

 

محققان می‌خواستند بدانند: طرفداران سفیدپوست با کدام یک از مصاحبه‌کنندگان سیاه‌پوست بیشتر درگیر می‌شوند؟ پاسخ احتمالاً خیلی تعجب‌آور نیست. مصاحبه‌شوندگان سفید بیشتر با مصاحبه‌کنندگان سیاه‌پوست با کلاه‌های تیم میزبان درگیر بودند. ابر گروه هوادار ورزشی بر رنگ پوست پیروز شده بود.

زبان افراطی منجر به تفکر سیاه و سفید شدید می‌شود.

به آخرین باری فکر کنید که در فضای عمومی احساس خجالت کردید. چگونه آن تجربه را توصیف می‌کنید؟ شاید وحشتناک، افتضاح، یا مثل اینکه می‌خواستید آب شوید و بروید زیر زمین.

 

اما آیا واقعاً احساس می‌کردید همان موقع می‌خواهید مرده باشید؟ یا واقعیت کمی ملایم‌تر بود؟ شاید شما فقط می‌خواستید برای مدتی پنهان شوید و فراموش کنید چه اتفاقی افتاده است؟

 

حتی در شرایط کاملاً نرم و ملایم، ما با استفاده از زبان افراطی ارتباط برقرار می‌کنیم. و به نظر می‌رسد این روند در همه جا در حال رشد است. گزارش هواشناسی را روشن کنید و به جای شنیدن اینکه «سرد، مرطوب و ابری خواهد بود»، اصطلاحاتی مانند «گردباد» و «باد شدید» را خواهید شنید. رژ لب را دیگر «آلو تازه» نمی‌نامند، بلکه «انار سرخ» می‌نامند. این توصیف‌کنندگان فقط ملودرام نیستند – بلکه در واقع می‌توانند طرز فکر ما را تغییر دهند.

 

برای آزمایش تأثیرات احتمالی زبان افراطی، نویسنده کتاب تفکر سیاه و سفید مطالعه ساده‌ای را انجام داد. وی گروهی از دانشجویان مقطع کارشناسی را به دو گروه تقسیم کرد. سپس از آن‌ها خواست که به مدت یک هفته، پنج بار در روز صفت‌های خاصی را در مکالمات خود وارد کنند. یکی از گروه‌ها صفت‌های افراطی مانند «درخشان»، «هولناک» و «ناامید» دریافت کرد. گروه دیگر صفت‌های معتدل‌تری مانند «۵۰-۵۰»، «متوازن» و «منظم» به دست آوردند.

 

در پایان هفته، به همه دانش‌آموزان تصویری از یک صفحه سیاه‌رنگ نشان داده شد که به آرامی به رنگ سفید در می‌آید. از آن‌ها خواسته شد که به دو مکان اشاره کنند: یکی جایی که «منطقه سفید» به پایان رسید و دیگری جایی که «منطقه سیاه» آغاز شد.

 

دانش آموزانی که از صفتهای افراطی استفاده می کردند ، مشخص شد که یک منطقه انتقالی باریک تر از دانشجویانی است که از صفتهای معتدل تر استفاده می کنند. به عبارت دیگر ، آنها به طرز افراطی تری نسبت به سایر دانشجویان فکر می کردند.

 

زبان افراطی افکار افراطی را تشویق می‌کند. و این می‌تواند عواقب واقعی داشته باشد.

 

اصطلاح «افسرده» را ببینید. با گذشت زمان، آنقدر زیاد مورد استفاده قرار گرفت که اکنون مترادف با احساس ضعف، کبودی یا سیر شدن است. وقتی می‌شنویم کسی دچار وضعیت بالینی و ناتوان‌کننده افسردگی شده است، این مسئله به یک معضل تبدیل می‌شود. احساس می‌کنیم همه ما در مقطعی افسرده شده‌ایم. بنابراین، ما فکر می‌کنیم، چرا آن‌ها فقط نمی‌توانند از پس آن برآیند؟

 

زبانی که ما استفاده می‌کنیم تأثیرات واقعی بر خودمان، دیگران و جهان پیرامونی به طور کلی دارد. ما در بخش بعدی یادداشت به کشف آن ادامه خواهیم داد.

چارچوب‌بندی ابزاری قدرتمند برای اقناع است.

در سال ۲۰۱۶، انگلستان همه‌پرسی در مورد مسئله برگزیت – خروج یا عدم خروج از اتحادیه اروپا – برگزار کرد. کشور به دو اردوگاه تقسیم شد: ترک کنید و بمانید. در نهایت، البته، ترک پیروز شد. دلایل اساسی آن نتیجه چه بود؟

 

یک عامل عمده ممکن است استفاده از چارچوب‌های زبانی توسط کمپین ترک باشد. چارچوب یک روش خاص برای صحبت کردن در مورد چیزی است – یک زاویه یا یک عدسی که از طریق آن می‌توان یک مسئله را مشاهده کرد.

 

در مورد برگزیت، کمپین ترک از یک چارچوب به طور مؤثری در شعار خود استفاده کرد: «کنترل مجدد را کنترل کنید». این بیانیه در انزجار مردم از باخت و تمایل آن‌ها به برنده تأثیر داشت. ایده «کنترل مجدد» امکان ریشه‌کن کردن باخت را دارد. این یک چارچوب زبانی قدرتمند بود که به تفکر مردم و رأی دادن آن‌ها شکل می‌داد.

 

نویسنده معتقد است که سه چارچوب اصلی زیربنای هر بحث قانع‌کننده‌ای است. اینها مبارزه در برابر تسلیم، ما در برابر آن‌ها و درست در مقابل اشتباه است – درست است، همان دسته‌های باینری قدیمی که تکامل یادگیری به ما داده است. هنگامی که از یک یا چند مورد از این سه استفاده می‌کنید، درگیر مواردی می‌شوید که نویسنده اصطلاح فرااغواگری [supersuasion] می‌نامد.

 

بیایید نمونه‌ای از این را ببینیم. یک روز صبح، نویسنده کتاب تفکر سیاه و سفید در حال خواندن یک نظر درباره رأی‌گیری در فرانسه برای ممنوعیت پوشیه، نوعی از حجاب استفاده‌شده توسط برخی از زنان مسلمان بود. مقاله برای ارائه استدلال خود از هر سه چارچوب باینری استفاده کرده است. اول، استدلال کرد که پوشیه‌ها یک مسئله امنیتی دارند – ⁠ دعوا در مقابل تسلیم. در ادامه، لزوم حفظ «ارزش‌های فرانسوی» – ما در مقابل آن‌ها – مورد بحث قرار گرفت. سرانجام، عقیده داشت که پوشیه‌ها ظلم به زنان را تداوم می‌بخشند – درست در مقابل اشتباه.

 

اکنون، شاید از خود بپرسید که واقعاً این سه ابرچارچوب چقدر کارآمد هستند. پاسخ این است: بسیار.

 

در سال ۲۰۱۳، روانشناس اجتماعی نیک استفنس سخنرانی‌های نامزدهای سیاسی استرالیا را طی ۴۳ انتخابات بررسی کرد. او الگویی را کشف کرد که شاید تعجب‌آور نباشد. در ۳۴ انتخابات از ۴۳ انتخابات، نامزدی که بیشترین اصطلاح «ما» و «آن‌ها» را استفاده می‌کرد در انتخابات پیروز شد. باینری ما در برابر آن‌ها اکسیر قدرتمندی بود.

 

چارچوب‌ها می‌توانند فوق‌العاده اغواگر شوند – اما شما هنوز هم می‌توانید طعمه‌ی نفوذ آن‌ها نشوید. بهترین راه برای این کار توجه دقیق به مقوله‌های نهفته در استدلال‌های افراد است. به این ترتیب، می‌توانید تفکر سیاه و سفید پنهان‌شده در درون را تشخیص داده و از بین ببرید.

خلاصه نهایی

پیام اصلی در این یادداشت:

کتاب تفکر سیاه و سفید می‌گوید که توانایی دسته‌بندی به خوبی در گذشته باستان به بشریت خدمت کرده است، جایی که دوگانگی‌ها مانند دعوا در مقابل تسلیم، ما در برابر آن‌ها و درست در مقابل اشتباه همه به بقای جمعی ما کمک می‌کند. اما همانطورکه در مدت زمان نسبتاً کوتاهی فرهنگ و زبان بشدت گسترده شد، مغز ما کاملاً مطابق با زمان نبود. در نتیجه، امروز ما در مغزهایی گیر کرده‌ایم که در دنیایی که اغلب خاکستری است، با تفکر سیاه و سفید به پدیده‌ها نگاه می‌کنند. یادگیری ردیابی این چارچوب‌های سیاه و سفید می‌تواند به ما کمک کند تا وضوح بیشتری را ببینیم و فکر کنیم.

تمرین تغییر

پارادوکس کپه‌ها را در یک بحث خاص بیابید. حمزه چودهوری یک فوتبالیست بنگلادشی-بریتانیایی است که سهم خود را در مورد آزار نژادی تجربه کرده است. یک روز، معلوم شد که خود چودهوری در سن ۱۵ سالگی یک شوخی نژادپرستانه را توئیت کرده است. او چندین هزار پوند جریمه شد و دستور حضور در یک دوره آموزشی ضدنژادپرستی را گرفت. اما آیا باید چودهوری مجازات می‌شد؟ چه سنی به اندازه کافی بزرگ است که بتواند کسی را مسئول بداند؟ پنج، هفت، یا ۱۲؟ وقتی می‌خواهید نکته‌ای بیان کنید، پارادوکس کپه‌ها را در طرف دیگر و خودتان در نظر بگیرید. این تمرین شناختی وضوح فکر شما و ظرفیت استدلال منطقی شما را بهبود می‌بخشد.

 

شما می‌توانید این کتاب را از سایت آمازون تهیه کنید.

امتیاز به این مطلب

5/5 - (1 امتیاز)

مطالب بیشتر

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
بازدید : 1,170

با دوستانتان به اشتراک بگذارید

فهرست
خدمات مشتریان
ارسال پیام
تغییر و دگرگونی را با جعبه‌ابزار تغییر سطح مقدماتی آغاز کن!آغاز می‌کنم
+