1. خانه
  2. مقالات
  3. رشد
  4. دلایل زنده ماندن

دلایل زنده ماندن

دلایل زنده ماندن

دلایل زنده ماندن

5/5 - (4 امتیاز)

خاطرات خوش‌بینانه درباره افسردگی و اضطراب

دلایل زنده ماندن (۲۰۱۵) داستان مبارزه مت هیگ با افسردگی و اضطراب را روایت می‌کند. به قدری شدید بود که او دائماً دچار حملات وحشت می‌شد و از ترک خانه می‌ترسید. این نشان می‌دهد که چگونه هیگ یاد گرفت که وحشت طبیعی خودش را به خلق هنر هدایت کند. و شیوه‌های غیرمعمولی را برای تسکین ذهن مضطرب خودش توسعه داد.

 

مت هیگ نویسنده خاطرات تحسین‌شده دلایل زنده ماندن و یادداشت‌هایی در یک سیاره عصبی‌ست. او هم‌چنین نویسنده شش رمان پرفروش برای بزرگسالان‌ست، از جمله چگونه زمان را متوقف کنیم، انسان‌ها و رادلی‌ها. او بیش از یک میلیون کتاب در بریتانیا فروخته و آثارش به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده‌ست.

این کتاب چه چیزی برای من دارد؟ برای دوستی با دیوهای درون‌تان الهام بگیرید.

اگر بدون هشدار، دیگر قادر به درک دنیای اطراف خود نباشید، چه می‌کنید؟ اگر ناگهان تاروپود ذهن شما از هم باز شود و شما قادر به اندیشیدن نباشید چه؟

 

مت هیگ در اوایل دهه بیست، پس از تجربه یک حمله وحشت به حدی شدید که قادر به ترک خانه نبود، دقیقاً با این سؤالات دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پاسخ‌هایی که او به آنها رسید هم الهام‌بخش و هم فوق‌العاده‌ست. او به جای اجتناب از ناراحتی‌ش، یا بی‌حس کردن آن با مواد مخدر و الکل، به خودش اجازه داد تا برای اولین بار در زندگی‌ش کاملاً احساس کند.

 

در این خلاصه‌کتاب، خواهید آموخت که چگونه هیگ روشی را برای مبارزه با ترس ایجاد کرد. و به خود اجازه نداد در منطقه آسایش خودش پنهان شود. هم‌چنین خواهید آموخت که چگونه کتاب‌ها به یک راه نجات برای او تبدیل شده‌اند. در زمانی‌که او تنها بود، حضور دارند و به او زبانی می‌دهند تا تجربیاتش را درک کند.

 

در این خلاصه‌کتاب، متوجه خواهید شد

 

  • چرا افسردگی آبراهام لینکلن را به یک رهبر بزرگ تبدیل کرد؛
  • چگونه دویدن و مراقبه می‌تواند حال ما را بهتر کند؛ و
  • چرا مردان بیشتر در معرض خطر خودکشی هستند؟

مت هیگ ناگهان اضطراب شدیدی را تجربه کرد و همه جنبه‌های زندگی او را تحت تأثیر قرار داد.

در یک روز گرم آفتابی در ایبیزا، اسپانیا، مت هیگ وحشت شدیدی را تجربه کرد که نتوانست از رختخواب بلند شود. او ۲۴ ساله بود و با شریک زندگی‌ش در یک ویلای زیبا زندگی و در تابستان در یک کلوپ شبانه کار می‌کرد.

 

او زیاد مشروب می‌نوشید و گاهی نگران بود که با زندگی‌اش چه کند. اما تا آن زمان احساس افسردگی خاصی نکرده بود. سپس وحشت شروع شد.

 

هیگ به مدت سه روز نه می‌توانست بخوابد و نه از رختخواب بلند شود. وحشت دائمی و بی‌امان بود. قلبش آنقدر به شدت می‌تپید که مطمئن شد خواهد مُرد.

 

در یک مرحله، احساس وحشت غیر قابل تحمل شد و هیگ به طور جدی به فکر خودکشی افتاد. او حتی رفت و در لبه صخره‌ای نزدیک ویلا ایستاد و حاضر شد بپرد و خودش را بکشد. اما وجدان‌دردی که مرگ او برای عزیزانش ایجاد می‌کرد او را از این کار منصرف کرد.

 

شریک او، آندریا، بسیار نگران شد. او اصرار داشت که به پزشک مراجعه کنند و او مقداری مسکن تجویز کرد. آنها کمک چندانی نکردند، اما حداقل آنقدر حواس هیگ را پرت کردند تا به او اجازه دهند تا به خانه خودش در انگلستان بازگردد. جایی‌که والدینش مشتاقانه منتظر بودند.

 

برای یک خارجی، زندگی آنها در بریتانیا ممکن‌ست بسیار آرام به نظر برسد. هیگ در خانه چرخید، روزنامه خواند، کمی آشپزی کرد. اما افکار او چیزی غیر از صلح و دوستی بود. او در چنگال ترکیبی سمی از افسردگی و اضطراب بود. در حالی‌که افسردگی او را مملو از افکار سیاه می‌کرد. و باعث می‌شد احساس بی‌ارزشی و بی‌آیندگی کند، اضطراب او را با هراس دائمی غرق می‌کرد.

 

حتی سفر به فروشگاه برای خرید به یک مصیبت بزرگ تبدیل شد. هیگ برای خرید چیزی ساده مانند یک بطری شیر به راه می‌افتاد و به محض خروج از خانه شروع به حرکاتی در هوا می‌کرد. او توهم داشت که شیاطین او را مسخره می‌کنند، یا تصور می‌کرد که اتفاق وحشتناکی در شرف وقوع‌ست. دلایل زنده ماندن

 

در داخل فروشگاه، اضطراب او بدتر می‌شد. او آنقدر غرق همه محصولات با برچسب‌های درخشان شده بود که به سختی می‌توانست شیر را پیدا کند. وقتی بالاخره آن را پیدا کرد، در تعامل با صندوقدار رنج می‌کشید و به شدت سعی می‌کرد عادی به نظر برسد.

علائم هشداردهنده‌ای وجود داشت که می‌توانست هیگ را از خرابی آینده آگاه کند.

آیا واقعاً اضطراب و افسردگی شدید می‌تواند مانند یک پیچ از آب درآید؟ به نظر می‌رسید چنین پیچی به هیگ برخورد کرده‌ست. شروع ناگهانی چیزی که او به عنوان «شکستگی» خود توصیف می‌کند، وحشتناک بود. انگار یک سوئیچ در مغزش چرخانده شده و باعث خرابی ناگهانی شده‌ست. با این حال، در نگاهی به گذشته، او می‌تواند ببیند که مدت‌ها قبل از حملات وحشت که در ایبیزا تجربه کرده بود، احساس اضطراب کرده‌ست.

 

هیگ به یاد می‌آورد که اولین بار در سن ده سالگی احساس اضطراب کرد. او همیشه از وقتی که والدینش شبانه بیرون می‌رفتند متنفر بود. و به خوبی به یاد می‌آورد که در کودکی در خانه نشسته، منتظر بازگشت آنها بود و از بدترین اتفاق می‌ترسید. آیا آنها تصادف کرده بودند؟ یا توسط سگ‌های وحشی تکه‌پاره شده‌اند؟

 

این اضطراب جدایی فقط در سال‌های نوجوانی او افزایش یافت. برای مثال، وقتی ۱۳ ساله بود، به یک سفر کمپینگ در مدرسه رفت و مجبور شد با هم‌کلاسی‌های پسر در انباری بخوابد. این رویداد او را چنان مضطرب کرد که در حالی که کاملاً خواب بود شروع به فریاد کرد. و سپس به سمت پنجره رفت و با مشت محکم به شیشه کوبید.

 

اضطراب هیگ با رفتن به کالج نیز از بین نرفت، اگرچه او آن را با الکل کم کرده بود. اما حتی چند نوشیدنی تلخ هم نمی‌توانست وحشت‌ش را خفه کند. وقتی مجبور شد یک سخنرانی ۲۰ دقیقه‌ای درباره کوبیسم برای یک دوره تاریخ هنر انجام دهد. فکر صحبت کردن در جمع باعث شد تا تنفس او را به شماره بیاندازد، اما راهی برای رهایی از آن وجود نداشت. او تا قبل از شروع کلاس در توالت مخفی شد و سپس خودش را مجبور کرد تا از روی یادداشت‌هایی حرف بزند که آماده کرده بود. فشار شدید تأثیرات زیادی بر جای گذاشت. این کار او را برای اولین بار از واقعیت دور کرد: او شروع به احساس جدایی کامل از بدن خودش کرد، مثل اینکه بیرون بود و به داخل نگاه می‌کرد.

 

البته دیدن علائم هشداردهنده در گذشته آسان‌ست. در آن زمان، این حوادث برای هیگ طبیعی بود. و به یک معنا عادی هستند. همه ما هر از گاهی تجربه‌ای از احساس اضطراب داریم. اما چه زمانی یک احساس اضطراب به یک فروپاشی تمام عیار تبدیل می‌شود؟ هیگ معتقدست که اضطراب او بسیار بد شد؛ زیرا تلاش زیادی برای سرکوب آن انجام داده‌ست. او شدیداً می‌خواست خودش را با افراد پیرامونش هماهنگ کند، بنابراین سعی کرد از شدت اضطراب‌ش بکاهد یا با مشروبات الکلی آن را خفه کند. دلایل زنده ماندن

ما دقیقاً نمی‌دانیم که چه چیزی باعث اضطراب و افسردگی می‌شود و هیچ راه یکسانی برای رفع آن وجود ندارد.

طب مدرن برای بیماری‌هایی درمان‌هایی ارائه کرده‌ست که تنها چند دهه پیش غیر قابل درمان به نظر می‌رسید. اچ‌آی‌وی اکنون دیگر حکم اعدام نیست و زایمان تجربه‌ای نیست که زنان از آن ترس داشته باشند. ما به یافتن پاسخ‌های علمی برای همه مشکلاتمان عادت کرده‌ایم.

 

متأسفانه، تحقیقات علمی در مورد افسردگی بسیار کمتر قطعی‌ست. چه چیزی باعث آن می‌شود؟ چگونه می‌توانیم آن را از بین ببریم یا اصلاح کنیم؟ هیچ پاسخ قطعی وجود ندارد. و بسیاری از نظریه‌های متضاد وجود دارد.

 

برای مدت طولانی، پژوهشگران بر این باور بودند که افسردگی ناشی از عدم تعادل شیمیایی در مغزست. به طور خاص، افراد مبتلا به افسردگی سطوح پایینی از سروتونین دارند. که یک انتقال‌دهنده عصبی‌ست که دانشمندان معتقدند به تنظیم خلق‌وخوی شما کمک می‌کند. این فرضیه باعث ایجاد یک صنعت داروسازی شش میلیارد دلاری شده‌ست.

 

اما به این سادگی نیست. در حالی‌که داروهای شیمیایی به میلیون‌ها نفر کمک می‌کنند، بسیاری دیگر هستند که هیچ سودی از مصرف آنها ندارند. یا چه کسانی نتایج بهتری از داروهایی دارند که مواد شیمیایی کاملاً متفاوت در مغز را هدف قرار می‌دهند.

 

حتی برخی از دانشمندان بر این باورند که سطوح شیمیایی هیچ ارتباطی با افسردگی ندارد. آنها ادعا می‌کنند که افسردگی نتیجه نقص هسته اکومبنس‌ست. ناحیه کوچکی در مرکز مغز شما که تصور می‌شود مسئول لذت و اعتیادست.

 

همه این نظریه‌ها به این دلیل مورد انتقاد قرار گرفته‌اند که به نظر می‌رسد با مغز طوری رفتار می‌کنند که انگار از بدن افراد جداست. اما ما فقط باید به برخی از علائم افسردگی و اضطراب نگاه کنیم تا بدانیم که چنین جدایی وجود ندارد. بسیاری از علائم هیگ به شدت فیزیکی بودند. اضطراب به صورت احساس سوزن سوزن شدن در سراسر بدن و به صورت تنفس غیرعادی و بیش از حد ظاهر می‌شد. احساس افسردگی مانند یک درد جسمی به شدت در قفسه سینه او بود.

 

هم‌چنین این واقعیت وجود دارد که بدن انسان در خلاء وجود ندارد. به گفته جاناتان روتنبرگ، روانشناس تکاملی، محیط‌های اجتماعی ما به اندازه شیمی مغز ما بر سلامت روانی ما تأثیر می‌گذارد.

 

همه اینها به این معنی‌ست که درک اینکه چه چیزی باعث افسردگی می‌شود بسیار پیچیده‌ست. هیچ راه‌حل یکسانی برای رفع آن وجود ندارد. و متأسفانه، همیشه یک قرص جادویی وجود ندارد. اما، مانند نویسنده، شما می‌توانید راه خود را پیدا کنید. اما ابتدا باید پیچیدگی ذاتی این شرایط را بپذیرید و ابزارهایی را بیابید که برای شما کار می‌کنند. دلایل زنده ماندن

افراد مبتلا به افسردگی و به خصوص مردان از انزوای اجتماعی رنج می‌برند.

اگر پای شما بشکند، گچ و عصا می‌گیرید. مردم می‌توانند بلافاصله متوجه شوند که اتفاقی برای شما افتاده‌ست و اغلب سعی می‌کنند کمک کنند. غریبه‌ها صندلی خودشان را در اتوبوس به شما می‌دهند. دوستان مواد غذایی به شما تعارف می‌کنند. کار آسانی نیست. اما حداقل مردم می‌دانند که با شما با دقت و احتیاط رفتار کنند.

 

کنترل افسردگی و اضطراب نه تنها سخت‌ست. بلکه آنها نامرئی هستند. هیگ ممکن‌ست در چنگال یک حمله وحشتناک باشد، اما از بیرون کمی کُند یا حواس‌پرت به نظر می‌رسد. یک فرد بسیار مراقب ممکن‌ست متوجه شود که مردمک چشم‌هایش گشاد شده‌ست. اما آنها نمی‌دانند که او واقعاً چه چیزی را تجربه می‌کند.

 

در یکی از پایین‌ترین روزهای زندگی پس از خرابی، هیگ در اتاق خواب پدر و مادرش شروع به گریه کرد. پدرش وارد شد و او را در آغوش گرفت. هیگ برای لحظه‌ای احساس آرامش کرد. سپس پدرش زمزمه کرد: «خودت را جمع کن.»

 

پدرش فقط سعی می‌کرد کمک کند. او به شدت دوست داشت پسرش خوب شود. اما درخواست از هیگ که خودش را جمع کند، درخواست ناممکن بود. هیگ احساس کرد ذهنش از هم پاشیده‌ست. او کنترل کافی برای از بین بردن این احساس را نداشت. او به کسی نیاز داشت که به او نشان دهد که چقدر احساس وحشتناکی دارد و از او در این امر حمایت کنند، نه اینکه به او بگویند که خودش را جمع کند.

 

این واقعیت که به مردان فضایی داده نمی‌شود تا در مورد احساسات خود صحبت کنند، می‌تواند عواقب مرگباری داشته باشد. اگرچه زنان دو برابر مردان از افسردگی رنج می‌برند، در مردان بیشتر احتمال دارد تا جان خودش را از دست بدهند. در بریتانیا، مردان سه برابر بیشتر از زنان بر اثر خودکشی می‌میرند. در یونان این میزان دو برابرست و به ازای هر خودکشی زن، شش مرد خودکشی می‌کنند.

 

این آمارها نگران‌کننده‌ست. به نظر می‌رسد بسیاری از مردان بر این باورند که خودکشی تنها راه نجات‌ست. هیگ می‌اندیشد تا زمانی که یاد نگیریم درباره افسردگی صحبت کنیم، این موضوع تغییر نخواهد کرد. ده سال طول کشید تا آشکارا در مورد آنچه برایش اتفاق افتاده صحبت کند. اما او همیشه می‌توانست صادقانه با آندریا صحبت کند که به اعتقادش زندگی او را نجات داد.

 

بحث در مورد افسردگی و اضطراب نباید بیش از بحث در مورد یک پای شکسته گچ‌گرفته باشد. ما باید آن را چیزی عادی بدانیم، نه چیزی شرم‌آور. به عنوان چیزی که ممکن‌ست برای هر کسی اتفاق بیفتد، و چیزی در مورد اینکه چه کسی هستند نمی‌گوید. و به عنوان چیزی که نیاز به مراقبت و حمایت دارد. دلایل زنده ماندن

کتاب‌ها برای هیگ راه نجاتی شدند، زیرا به او زبانی دادند تا تجربه‌اش را درک کند.

تصور کنید می‌خواهید چیزی را برای یک دوست خوب توضیح دهید. دهانتان را باز می‌کنید؛ کلماتی را شکل می‌دهید اما دوستتان شما را درک نمی‌کند. تلاش می‌کنید و تلاش می‌کنید، اما انگار دارید حرف‌های بیهوده می‌زنید. و دوست‌تان فقط بدون هیچ درکی به شما خیره می‌شود.

 

این همان چیزی بود که نویسنده پس از شکست خودش احساس کرد. او احساس می‌کرد که نمی‌تواند به خانواده و دوستانش توضیح دهد که چه احساسی دارد. جهان‌بینی آنها به قدری با جهان‌بینی او متفاوت بود که – به قول نویسنده – «تلاش برای توصیف زمین برای بیگانگان فضایی» بود. چیزی که اوضاع را بدتر کرد این بود که خودش به سختی می‌توانست تجربه‌اش را توضیح دهد. او چنان در افسردگی و اضطراب مدفون شده بود که تمام دیدگاه‌ش را نسبت به موقعیت‌ش از دست داد.

 

در میان این رنج، او یک راه نجات پیدا کرد: کتاب. خواندن کتاب اغلب به عنوان نوعی فرار تلقی می‌شود، اما برای نویسنده برعکس بود. این راهی بود برای یافتن دوباره خودش.

 

خواندن در مورد بدبینی خشمگین هولدن کالفیلد در فیلم شکارچی در چاودار، یا در مورد شخصیت بیگانه آلبر کامو در ذِ اوتسایدر [The Outsider]، باعث شد که او برای اولین بار کمتر احساس تنهایی کند. او می‌توانست بگوید که نویسندگان درک کرده‌اند که منزوی شدن از جامعه و تجربه رنج چگونه‌ست.

 

زبان ادبی می‌تواند عجیب باشد. نویسندگان از مجوزهای شاعرانه برای توصیف جهان با عبارات شدید استفاده می‌کنند. اما دقیقاً چنین زبانی بود که به هیگ کمک کرد تا تجربیات خودش را درک کند. از این گذشته، دید او جهان را اکنون هیچ شباهتی به دید مردم «عادی» نداشت. زبان شاعرانه ابزاری برای توصیف تجربه او به خودش ارائه می‌دهد.

 

کتاب‌ها همچنین به او اجازه می‌داد تا حس هدف را قرض بگیرد. در حالی‌که زندگی خودش، به صراحت بگویم، «طرح داستان را از دست داده بود»، قهرمان‌هایی که او درباره‌شان خواند، زندگی‌های هیجان‌انگیزی و پر کُنشی داشتند. آنها به کشورهای دوردست سفر کردند. آنها در جنگ‌ها مبارزه می‌کردند. هیگ در افسردگی عمیق خودش احساس می‌کرد که آینده‌ای ندارد، اما خواندن در مورد افراد دیگری آرامش‌بخش بود که این کار را می‌کردند. دلایل زنده ماندن

 

چهارده سال پس از شکست، هیگ بالاخره کلماتی را برای توصیف تجربیات‌ش از اضطراب و افسردگی پیدا کرد. کتاب او اکنون راهنمایی‌است که افراد دیگر می‌توانند آن را نگه دارند. مدرکی‌ست که نشان می‌دهد آینده‌ای در انتظارش وجود دارد. حتی اگر در آن زمان نتوانست آن را ببیند.

هیگ با دویدن به سمت چیزی بهبود یافت که بیشتر از همه از آن می‌ترسید.

چند ماه پس از شکست، هیگ از خواب بیدار شد و بیکار به روز آینده فکر کرد. سپس با شوک متوجه شد که این فکر با هیچ اضطرابی همراه نبوده‌ست. فقط خنثی بود. این اولین باری بود که پس از ماه‌ها احساس آرامش می‌کرد. چند روز بعد از احساس آفتاب روی صورتش لذت برد. این نیز یک تجربه بدیع بود: او مدت زیادی بود که احساس لذت را ثبت نکرده بود. این وقفه‌های آرامش او را امیدوار می‌کرد. آنها نشانه‌های کوچک اما امیدوارکننده‌ای به نظر می‌رسیدند که او می‌تواند بهتر شود.

 

اما آن وقفه‌های آرامش بسیار کم بود، و امید هیگ به زودی جای خودش را به افکار تاریک‌تر داد. او دائما نگران بود که افسردگی و اضطرابش به این معنی‌ست که عقلش را از دست می‌دهد. به این حالت متا اضطراب می‌گویند که می‌توان آن را صرفاً به عنوان نگرانی در مورد نگرانی تعریف کرد. متا اضطراب می‌تواند افراد را در یک چرخه دیوانه‌وار نگه دارد. اضطراب باعث ایجاد اضطراب می‌شود. و بعد دوباره باعث اضطراب می‌شود. برای هیگ هم همینطور بود، تا اینکه راهی پیدا کرد تا از آن برای کمک به بهبودی‌ش استفاده کند.

 

هیگ از تنها ماندن، ترک خانه یا تعامل با افراد دیگر وحشت داشت. کم کم دنیایش کوچک‌تر و کوچک‌تر شده بود. حدود چهار سال پس از شکستش، آندریا، نامزدش، او را با سفری خودجوش به پاریس برای تولدش غافلگیر کرد. این ایده او را پر از وحشت کرد. او به سختی می‌توانست در خیابان راه برود بدون اینکه دچار حمله وحشت شود، چه برسد به سفر به کشور دیگری.

 

اما بعد به این موضوع اندیشید که اگر نتواند برود چه معنایی خواهد داشت. صدای ترسناکی در سرش به او گفت که اگر نرود واقعاً – این کلمه غیرقابل اجتناب – «دیوانه» می‌شود. بنابراین با ترس از فروپاشی روانی با ترس از فضاهای عمومی مبارزه کرد. تصمیم گرفت این سفر را برود. در حالی‌که او در طول اقامت‌ش در پاریس بسیار مضطرب بود، حمله وحشت نداشت. او بهتر از آن چیزی که فکر می‌کرد از پس آن برآمد. و حضور در یک مکان جدید به او چشم‌اندازی از زندگی‌اش داد. این به معنای واقعی کلمه دنیای او را بزرگ‌تر کرد. و به او اجازه داد تا فرایندهای فکری‌ش را کمی کمتر جدی بگیرد.

 

هیگ با دویدن به سمت ترس‌هایش توانست به آرامی متوجه شود که آنچه او معتقد بود لزوماً درست نیست. او می‌توانست در یک فروشگاه رفتار عجیبی داشته باشد و دنیا به پایان نرسد. او می‌توانست در قطار دچار حمله وحشت شود و زندگی کند تا داستان را تعریف کند. او بسیار انعطاف‌پذیرتر از آن چیزی بود که افکار افسرده و مضطرب او را به این باور سوق داده بود. دلایل زنده ماندن

داشتن اضطراب و افسردگی می‌تواند شما را فهیم‌تر و همدل‌تر کند.

ممکن‌ست شنیدن اینکه آبراهام لینکلن با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد شگفت‌زده شوید. وینستون چرچیل هم همینطور. هر دوی این افراد به طرز چشمگیری جاه‌طلب بودند و حرفه‌های چشمگیری داشتند. آنها هم‌چنین بخش زیادی از زندگی‌ش را با احساس اضطراب و افسردگی سپری کردند.

 

در حالی‌که گاهی اوقات گفته می‌شود که آنها علی‌رغم افسردگی‌ش به موفقیت‌های زیادی دست یافته‌اند، شما هم‌چنین می‌توانید آن را به گونه‌ای متفاوت بیان کنید. شاید به دلیل تجربه اضطراب و افسردگی توانسته‌اند به آنچه می‌خواستند برسند.

 

این ممکن‌ست خلاف واقع به نظر برسد. ما مدت زیادی را صرف این موضوع کرده‌ایم که چگونه افسردگی می‌تواند شما را بی‌حرکت کند. و ذهن شما را با افکار وحشتناک استثمار کند. چگونه می‌تواند برای رهبری یک کشور مفید باشد؟

 

خُب، افسردگی شما را به شدت از دردناک بودن زندگی آگاه می‌کند. شاید همدلی عمیقی که به لینکلن این امکان را داد که ببیند برده‌داری تا چه حد غیرانسانی‌ست ناشی از تجربه فروپاشی‌های افسردگی او باشد. وینستون چرچیل یکی از اولین رهبران اروپایی بود که متوجه شد حزب نازی چقدر خطرناک خواهد شد. محتمل‌ست که دانش او از جنبه‌های تاریک زندگی، درک حساسی را به او داده باشد که سایر رهبران فاقد آن بودند.

 

تجربه افسردگی و اضطراب پوست نازکی ایجاد می‌کند که به شما امکان می‌دهد به شدت در دنیای اطراف‌ش حضور داشته باشید. این فقط برای سیاستمداران مفید نیست. بسیاری از نویسندگان مشهور، درک ادراکی خودش از جهان را به هنر تبدیل کرده‌اند. نقاشی معروف ادوارد مونک به نام جیغ وجود نداشت اگر مونک هنگام پیاده‌روی در غروب آفتاب دچار حمله وحشت نمی‌شد.

 

هیگ همیشه در برابر شدت خودش مقاومت کرده بود. از اینکه آنقدر حساس بود متنفر بود که راحت گریه می‌کرد. اما پس از شکست، او به آرامی به پوست نازک خودش رسید. بسیار زیاد بود، اما این چیزی بود که او را قادر ساخت تا نویسنده شود. و حتی جدای از زندگی حرفه‌ای‌اش، این چیزی‌ست که به او اجازه می‌دهد تا از زندگی‌اش در زمان حال لذت کامل ببرد.

 

لاغر بودن به این معنی‌ست که او به احساسات‌ش نزدیک می‌ماند. در طول شکست، این احساسات تا حد زیادی منفی بودند، اما می‌توانند بسیار مثبت نیز باشند. آنها باعث می‌شوند که او از گذراندن وقت با فرزندانش احساس شادی کند. یا هنگام خواندن یک کتاب خوب برای قدردانی گریه کنید. دلایل زنده ماندن

 

تجربه افسردگی و اضطراب به این معنی‌ست که او هیچ بخشی از زندگی‌ش را بدیهی نمی‌داند. نه خوب، نه بد، نه تاریک و نه روشن.

بهبودی در افسردگی خطی نیست.

مردم اغلب فکر می‌کنند که بهبودی در یک خط مستقیم حرکت می‌کند. اینکه به آرامی از ناراحتی روانی به سمت سلامت حرکت کنید و «درمان» شوید.

 

واقعیت بسیار آشفته‌ترست. چهارده سال پس از شکست در ایبیزا، هیگ از انتظار برای بهبودی کامل دوری کرد. او متوجه شده‌ست که خلق‌وخوی او بالا و پایین می‌شود و همیشه احساس خوبی نخواهد داشت. آنچه او اکنون می‌داند این‌ست که حالت‌های اضطراب از بین خواهند رفت. و زندگی می‌تواند غنی‌تر و لذت‌بخش‌تر از آن چیزی باشد که او تصور می‌کرد در حالی‌که در چنگال خرابی‌ست.

 

هیگ به جای جست‌وجوی یک درمان جادویی، مجموعه‌ای از ابزارهای روزانه را ایجاد کرده‌ست تا احساس بهتری داشته باشد. برخی از ابزارها بسیار ساده هستند، مانند خوب غذا خوردن و خواب کافی و پوشیدن لباس تمیز.

 

او می‌داند که وقتی از بدنش مراقبت می‌کند، ذهنش نیز احساس خوبی دارد. بنابراین او می‌دود و هر روز پیاده‌رو را درمی‌نوردد. پس از یک دویدن طولانی، او دچار تنگی نفس و عرق خواهد شد و بسیار آرام‌تر از زمانی‌ست که شروع می‌کند.

 

او برای کند کردن مغز مضطرب‌ش، شروع به تمرین یوگا و مراقبه کرد. جای تعجب نیست که کند کردن حرکات و تنفس او نیز افکار رقابتی او را آرام می‌کند.

 

او هم‌چنین زمان خودش را در رسانه‌های اجتماعی مانند فیس بوک و توییتر محدود می‌کند. در عوض، او سعی می‌کند زمان بیشتری را با افرادی بگذراند که دوست‌شان دارد. با آندره‌آ که اکنون با او ازدواج کرده و دو فرزند از او دارد معاشرت کند.

 

او هم‌چنان در بزرگترین اعتیادش یعنی مطالعه کتاب غرق‌ست. خواندن و سفر به او این امکان را می‌دهد که از ذهن خودش بیرون بیاید و به ذهن دیگران برود. که این مهارتی‌ست که او در نویسندگی‌ش به کار می‌برد.

 

شاید مهم‌تر از همه، او با خودش بسیار صبوری می‌کند. وقتی در یک مهمانی پر از نویسندگان مهم دچار حمله وحشت‌زدگی شد و فرار کرد، زمان زیادی را صرف این نکرد که خودش را در این مورد سرزنش کند. در عوض، او این حقیقت را جشن گرفت که حتی جرأت کرده بود به مهمانی برود. شاهکاری که در گذشته نزدیک او غیرقابل تصور بود.

 

در حالی‌که هیچ راه‌حل یکسانی برای درمان افسردگی او وجود ندارد، هیگ راه‌حل‌هایی پیدا کرده‌ست که زندگی با آن را آسان‌تر می‌کند. و دلایل بسیار زیادی برای زنده ماندن دارد. دلایل زنده ماندن

خلاصه نهایی

هنگامی‌که در چنگال اضطراب و افسردگی گرفتار هستید، جهان را از طریق یک فیلتر مخدوش می‌بینید. این امر باعث می‌شود احساس کنید که زندگی دیگر هرگز لذت‌بخش نخواهد شد، مثل اینکه آینده‌ای در انتظار شما نیست. اما این درست نیست. با گذشت زمان می‌توانید دیدگاه خود را بازیابی و ابزارهایی برای شروع احساس بهتر ایجاد کنید. تجربه اضطراب و افسردگی به شما حساسیت بیشتری نسبت به دنیا می‌دهد. این موضوع ممکن‌ست طاقت‌فرسا باشد، اما می‌تواند شما را سرشار از لذت کند.

مشق تغییر

مشخص کنید چه چیزی باعث بهبود خلق‌وخوی شما می‌شود.

 

چیزهایی‌که به شما احساس خوب یا بد می‌دهند به اندازه اثر انگشت شما منحصر به فرد هستند. برای یک نفر، آرامش از رقصیدن در یک اتاق حاصل می‌شود. برای دیگری، از یک دوره مراقبه خاموش. فهرستی از کارهایی تهیه کنید که مطمئناً شما را در موقعیت خوبی قرار می‌دهد و هر روز حداقل یکی از آنها را تمرین کنید. دلایل زنده ماندن

 

شما می‌توانید این کتاب را از سایت آمازون تهیه کنید.

 

دوره برنامه رشد فردی

امتیاز به این مطلب

5/5 - (4 امتیاز)

مطالب بیشتر

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
دلایل زنده ماندن
بدانید چه‌چیزی مهم استاطلاعات بیشتر
+