1. خانه
  2. مقالات
  3. رشد فردی
  4. چهار هوش خود را مدیریت کنید – بخش چهارم

چهار هوش خود را مدیریت کنید – بخش چهارم

مدیریت و پرورش هوش معنوی
بازدید : 278

چهار هوش خود را مدیریت کنید – بخش چهارم

هوش معنوی

هوش معنوی خود را به سه شیوه می‌توانید پرورش دهید: اول تمامیت: با ارزش‌های رفیع، اعتقادات، و وجدان خود صادق بودن، دوم معنا: به دیگران کمک کردن، و سوم صدا: همخوان کردن کارمان با استعدادها و رسالتی که در خود احساس می­‌کنیم.

هدف تحصیل علم این است که انسان به موجود کاملی تبدیل شود، یعنی هم بر صلاحیت‌های خود بیفزاید و هم وجدانش را رشد بدهد. ایجاد صلاحیت بدون ایجاد وسیله‌­ای برای راهنمایی این صلاحیت، کار خطایی است از اینکه بگذریم، صلاحیت سرانجام از وجدان فاصله می­‌گیرد و جدا می­‌شود.

جان اسلون دیگی

هوش معنوی مدیریت سه رکن هوش معنوی
تمامیت (صادق بودن با ارزش‌ها و وجدان خود)
معنا (کمک کردن به اشخاص و امور)
صدا (همخوان کردن کار با رسالت و استعدادهای خود)

تمامیت: قول دادن و بر سر قول خود ایستادن

بهترین راه برای افزایش تمامیت شخصیت این است که از کم شروع کنیم و قول بدهیم و بر سر قول خود بایستیم. قولی بدهید که در نظر دیگران ناچیز و کم اهمیت باشد، اما برای شما متضمن تلاشی فراوان باشد – ۱۰ دقیقه ورزش کردن، خودداری از خوردن دسر، روزی یک ساعت کمتر تلویزیون تماشا کردن و به جای آن خواندن یک فصل از یک کتاب، تشکر کردن کتبی از کسی، نیایش کردن همه روزه، تقاضای بخشش، و یا روزی ۱۰ دقیقه خواندن کتاب‌های مقدس.‌

نکته اینجاست که وقتی قولی می­‌دهید و پای آن می­‌ایستید، توانایی شما برای دادن قول‌های بزرگ­تر افزایش می­‌یابد. به این کار ادامه دهید تا به زودی احساس افتخار شما بر روحیه­‌تان بچرخد.

تمامیت: آموزش دادن به وجدان و اطاعت از آن

شاید لازم­‌ترین راه برای مدیریت و پرورش هوش معنوی، آموزش دادن به وجدان و اطاعت از آن باشد. مادام دو استال موضوع را این گونه بیان می­‌کند: «صدای وجدان به قدری ظریف است که می­‌توان آن را خفه کرد، اما در ضمن به قدری واضح است که اشتباه گرفتن آن کار دشواری است.» وقتی به مطالعه نوشته­‌های خردمندانه سنت خود می­‌پردازید و یا وقتی به مطالعه زندگی کسانی می­‌پردازید که به شما الهام بخشیده­‌اند، می‌­توانید صدای وجدان‌تان را بشنوید که شما را راهنمایی می­‌کند. صدای آرام و کوچکی دارد و آنچه سی. اس. لوئیس می­‌گوید عملاً مصداق پیدا می­‌کند: «هر چه بیشتر از وجدان‌تان اطاعت کنید، انتظار وجدان‌تان از شما بیشتر می­‌شود.»

پیدا کردن معنا و صدای خود

این موضوع اصلی است و با همه مطالب دیگر همپوشانی پیدا می­‌کند؛ اما راه ساده­‌ای برای یافتن صدای خود طرح این پرسش است که وضع فعلی زندگی­‌ام از من چه می­‌خواهد، در مسئولیت‌های فعلی خود چه باید بکنم، چه خدمتی باید ارائه دهم، چه وظایفی دارم، چه عملی مدبرانه است؟ وقتی مطالب و جواب‌های وجدان‌مان زندگی کنیم، فضا وسیع­‌تر و ندای وجدان بلندتر می­‌شود.

راه دیگری برای یافتن صدا یا رسالت خود، زمانی است که حرف‌ه­ایی را برای خود بر می­‌گزینید، شغلی انتخاب می­‌کنید تا خود را وقف آن کنید. به خاطر داشته باشید که سوالات اصولی درباره چهار هوش – جسم، ذهن، دل، و روان را بپرسید. دوست دارم چه کاری را به خوبی انجام دهم؟ آیا باید این کار را بکنم؟ آیا می­‌توانم این کار را بکنم؟ آیا می­‌توانم در این کار بهتر شوم؟ آیا می­‌خواهم بهای یادگیری را بپردازم؟ جیم کالینز در کتابش اشخاص و نیز سازمان‌ها را به پرسیدن این سوال تشویق می­‌کند که در دنیا در چه کاری می­‌توانم در حد بهترین ظاهر شوم؟ من دست کم یک جواب را که می­‌تواند شامل حال همه ما شود می­‌دانم: اگر ذهن‌مان را منسجم کنیم، می­‌توانیم در بزرگ کردن فرزندان‌مان بهترین باشیم. هیچ کس بیش از ما نمی­‌تواند به این امر توجه کند.

یکصد سال دیگر مهم نیست که چه خودرویی می­‌راندم، در چگونه خانه­‌ای زندگی می­‌کردم، در حساب بانکی­‌ام چه مبلغی داشتم، و یا لباس‌هایم چگونه بودند. اما ممکن است دنیا به دلیل اینکه من در زندگی فرزندم مهم بودم و تاثیری بر جای گذاشتم، مکان بهتری باشد.

ناشناس

بی­‌توجهی کردن، نادیده گرفتن، و یا زیرپا گذاشتن هوش معنوی

وقتی وجدان و تمامیت شخصیت خود را زیر پا می­‌گذاریم، برای جسم ما چه اتفاقی می­‌افتد؟ می­‌توانید این را در چشمان اشخاص مشاهده کنید.

اغلب آنها جسم خود را مورد بی­‌توجهی قرار می­‌دهند. اغلب سوخته و فرسوده هستند. با نشان معمولاً پر از توجیه است. آنها دروغ‌های منطقی به خودشان می­‌گویند. احساس گناه می­‌کنند، که وقتی تمامیت شخصیت و وجدان‌شان را زیر پا می­‌گذارند بسیار طبیعی است.

اما برای دل چه اتفاقی می­‌افتد؟ این اشخاص اختیارشان را بر عواطف‌شان از دست می­‌دهند. نمی­‌توانند دیگران را درک کنند، نمی­‌توانند با دیگران رفتاری هم‌دلانه داشته باشند. توانایی­‌شان در محبت به دیگران به مقدار زیاد کاهش می­‌یابد.

وقتی کسی بهتر می­‌شود، بیشتر و بیشتر می­‌فهمد که چه شیطانی در او خانه کرده است. وقتی کسی بدتر می­‌شود، بد بودن خود را کمتر و کمتر می­‌فهمد. کسی که نسبتاً در وضعیت بدی قرار دارد می­‌داند که خیلی خوب نیست. شخص به واقع بد گمان می­‌کند که حالش خیلی خوب است. این همان حکم عقل سلیم است. شما خواب را زمانی می­‌فهمید که بیدار باشید. وقتی خواب هستید درکی از خواب ندارید. زمانی اشتباه در ریاضی را می­‌فهمید که ذهن‌تان به درستی کار کند. اما وقتی دارید اشتباه می­‌کنید متوجه آن نیستید. آدم‌های خوب درباره خوب و بد اطلاع دارند. اما آدم‌های بد هیچ کدام از این دو را نمی­‌شناسند.

سی. اس. لوئیس

منبع: عادت هشتم: از مؤثر بودن تا عظمت

[products ids=”8261, 8433″]

امتیاز به این مطلب

مطالب بیشتر

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
مدیریت و پرورش هوش معنوی
بازدید : 278

با دوستانتان به اشتراک بگذارید

فهرست
خدمات مشتریان
ارسال پیام
دگرگونی و تغییر را با جعبه‌ابزار تغییر سطح مقدماتی و با تخفیف شگفت‌انگیز ۸۱٪ آغاز کن...!آغاز می‌کنم
+